تبليغاتX
صبور، سخت، تنها، وسیع، سربزیر...
shana
 آخرین درد دل با او...
 

تنها نرو، این راه رفتن نیست...

دنیای تو چیزی به جز من نیست

تو از خودت چیزی نمی دونی

تنها نرو، تنها نمی تونی

میری که با فکر تو تنها شم

میری که همدرد خودم باشم

تو آخر راهو نمی دونی

تنها نرو تنها نمی تونی

من حال این روزاتو میدونم

چیزی نگو چشماتو می خونم

این جاده تا وقتی نفس داره

چشماشو از تو برنمی داره

من از هوای جاده دلگیرم

از فکرشم دشوره میگیرم

هه...

این آینه تو فکر شکستن نیست

باور نکن این صورت من نیست

دستامو با احساس تو بستم

من بی نهایت با تو همدستم

تا جاده میره سمت بی راهه

گم کن منو، این آخرین راهه...

 

|+| نوشته شده توسط شانا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  |
 با تو بودن بی تو...

قبل از اینک تصمیم بگیرم دوباره وبلاگمو راه بندازم و تو کلنجار آره یا نه نهایی بودم، یه نظری درباره ادامه کار وبلاگ داشتم و اون این بود که اگه قرار باشه چیزی تو این جا نوشته بشه باید 100٪ از خودم باشه ونوشته خودم... اما...

چند روز پیش که داشتم کشوی وسایلمو جمع و جور میکردم به یه نوشته قدیمی که قبلا از یه کتاب رونویسی کرده بودم برخوردم، همه حسی که موقع نوشتن اون متن داشتم یه لحظه دوباره برگشت تو وجودم و بعدشم تمام خاطراتش از اون لحظات اومد جلو چشام و بعدشم گونه هام گر گرفتند و چشام...

بذار اصل مطلب رو بگم، بلاخره نتونستم مقاومت کنم و به اون نظرم پایبند بمونم و تصمیم گرفتم این نوشته رو دوباره رونویسی کنم البته این دفعه تو این وبلاگ :

 

 

محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حالی که چهره تند و چشمان آمرانه اش (که همیشه حالتی مهاجم داشت) معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود، گفت:

دوست من، تو را سوگند می دهم که نیاز من به داشتن تو که حیات من بدان بسته است تو را در بند من نیارد. اگر می خواهی برو، اگر می خواهی بمان ! آنچنان که می خواهی "باش"...!

بر روی این زمین، در رهگذر تند بادهای آوارگی، تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست. اگر گفته بودی بمان ! می دانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی برو! می دانستم که باید بروم. اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام ، اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام. چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید بماند یا باید برود ؟  ومن اکنون میان این دو نقض، بیچاره ام.

کسی که عشق رهایش می کند "بودن" ی است که نمی داند چگونه باید "باشد"...؟ وچه دردی است بلا تکلیفی میان "وجود و عدم"...!

جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است...

کسی که با خود نیز نیست...!  چه تنهایی سختی...!

و من بی تو همچون شمعی که هستی خویش را، در کار گریستن قطره قطره می گذارد و

می بازد تمام عمرم را سوختم تا این "بی توئی" سیاه و خالی را از تو لبریز کنم ...

ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ام، ای مخاطب من که هیچ گاه با تو سخن نگفته ام، بی تو با بیگانگی و سکوت...

                                (هبوط درکویر ،‌ دکتر علی شریعتی)

 

میدونی که معمولا دوست ندارم زیاد حرف بزنم و پر چونگی کنم... اما نمیدونم باید با این بلاتکلیفی که باهاش سر و کله می زنم چه جور باید کنار اومد...؟ ولی از طرفی خیلی اون نقص که تو متن بود رو دوست دارم و دارم باهاش زندگی میکنم و شایدم تنها دلیل و امید برای ادامه همین نقص باشه، البته نمیشه گفت امید، چون امید برای اتفاقاتیه که هنوز نیفتاده ولی این اتفاق مدتهاست که از افتادنش گذشته ( امید واسه آیندست، نه واسه گذشته ) و باید اعتراف کرد...

هر چند همه عالم و آدم و نشونه ها دارند با لحنی نفرت انگیز و دوست داشتنی بهم می گند: بابا بی خیال...                                                                                                         گفتم نفرت انگیز برای انکه: نمی دونند چی میگم و چی بهم گذشته و زندگی من رو منطبق بر استدلالهای خودشون می دونند   و گفتم دوست داشتنی برای به وجود آوردن یه حس در من، یه حس که خیلی مخالفه، خیلی مخالف تر از اون چیزی که فکر میکنی و این مخالفت من رو نگمیگم ترقیب یا تشویق،میگم مجبور به ادامه می کنه...

واین جور مواقع میشه گفت نوید اون خود خواهی همیشگی رو کنار می ذاره و میگه حرفای دیگران هم مهمه و یه تاثیری رو آدم داره البته فقط بعضی وقتها... چون میتونه حداقل تاثیر پاراگراف بالا رو روم بذاره...

خیلی دوست دارم با این حس خام و غریب همچنان پیش برم اما زندگی منم مثل زندگی تو ابعاد واقعی تری هم داره و باید فکر اونا رو هم کرد و گر نه اون واقعیت ها هستند که فکر ما رو میکنند و دخل ما رو میارند...

مطمئنم هیچ ارتباطی بین حرفهم پیدا نکردی و بذار تا خودم هم تو این پیچ راه یا هیچ راه گم نشدم بی خیال ادامه بشمو یه حرفی بزنم، حرفی که من رو ترقیب به دونستن میکنه:

نمی دونم ، نمی دونم،... واقعا نمی دونم....

 

واسم دعا کن به خودم دروغ نگفته باشم و همچنان به خودم دروغ نگم...

 نوید خلیلی راد                        shana.86@gmail.com

 

|+| نوشته شده توسط شانا در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 شاید بشه اسمش رو گذاشت : بازگشت...
 

به نام او...

نمی دونم چرا امشب این قد دلم میخواد بنویسم ، خیلی سخت تونستم خودمو راضی کنم خودکار بگیرم دستم و یه کاغذ بزارم جلوم.

اصلا نمی دونم چی می خوام بگم یا بهتره بگم چی می خوام نگم فقط می خوام بنویسم...

آخه می دونی چیه به نظرم همه چی تو نگفتن هست ودر واقع آدم بایدتو نگفتنش (سکوتش) بیشتر دقت و تامل کنه... حالا هر چی که هست و هر جا که باشه...

شاید نتونی تو حرفام ارتباطی به هم پیدا کنی... من یکی که از خودم بیشتر از اینا انتظار ندارم

مخصوصا تو این لحظه های هیچ و لحظه های پوچ... لحظه هایی که خودم رنگش کردم و البته خودم خیلی با رنگش حال می کنم ولی اطرافم نمی زاره پا به پا باهاش برم ، برم اون جایی که دوست دارم ، حالا هر چه قدر هم به من بگی دیگران مهم نیستند، منم حرفتو تائید می کنم اما قبول کن نمی شه...

اصلا ولش کن ، خودمم دارم ارتباط بین حرفامو گم می کنم...

راستی بعد از مدتها تصمیم گرفتم وبلاگمو راه بندازم البته فقط واسه خودم و خودم و خودم...

واسم دعا کن به خودم دروغ نگفته باشم و همچنان به خودم دروغ نگم...

 

نوید خلیلی راد                                                

                                             

|+| نوشته شده توسط شانا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 
 
بالا